در برابر آینده 3 فردای آن روز پسر طوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.خیلی عادی سلام می کرد به طرفش همون طور که به بقیه سلام می کرد.یه چند روزی همین طور گذشت تا این که دختر طاقتش تموم شد و رفت سراغش منو مسخره کردی؟! - متوجه منظورت نمی شم چرا زنگ نزدی؟ - یادم نمیاد همچین قراری باهاتون گذاشته باشم. باهاتون؟! - معذرت می خوام من باید برم به کارام برسم. از جاش بلند شد و رفت نمازخونه تا دختر نتونه بیاد پیشش.آخر وقت که داشت می رفت خونه یهو جلوی در دانشگاه دختر جلوش رو گرفت. می خوام باهات حرف بزنم - من دیرم شده وقت ندارم. ببین یه دقیقه بیشتر وقتت رو نمی گیرم فقط به حرفام گوش بده ببین چی می گم. - بفرمایید می شنوم. من بهت حق می دم از دستم ناراحت باشی. قبول دارم کار خوبی نکردم ولی فقط می خواستم باهاش بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم. - خب اگه دیگه با من کاری نداری من برم. دختر دستش رو دراز کرد تا دست بده ولی پسر بی اعتنا راهش رو گرفت و رفت. ادامه دارد... روز اول مهر داشت برنامه کودک نگاه می کرد.به خودش گفت من دیگه بزرگ شدم و قراره برم مدرسه، بذار یه بارم که شده مثل بابا بزنم کانال 6 و اخبار تماشا کنم.از شانسش گزارش بازگشایی مدارس داشت پخش می شد. - عجب جای قشنگیه.اوه مامان بیا ببین چه قدر وسایل بازی داره تو حیاطش! این که مدرسه ی خودتونه! پخش زنده است پاشو زودتر بریم هم اونا رو ببینیم هم زود برگردم خونه کار دارم. وقتی رسیدن دیدن مجری مهربون داره به بعضی از مردم یه کاغذ می ده و می گه اینا رو حفظ کنن که وقتی ازشون سوال می پرسن همون جواب نوشته شده رو بدن.وارد حیاط مدرسه که شدن دیدن که بچه ها اونجا نیستن و احتمالا سر کلاس بودن و یه نیسان که پلاکش قرمز بود اونجا بود و چندتا کارگر داشتن وسایل بازی رو جمع می کردن و بار نیسان می کردن. نیم ساعت دیگه زنگتون می خوره تو همین جا بمون من می رم. به نشانه ی متوجه شدن سری تکان داد.کمی بعد احساس کرد که دستشویی دارد پس به دستشویی مدرسه که در گوشه ی مدرسه بود رفت و خیلی زود با دیدن دستشویی مدرسه متوجه شد که دستشویی ندارد.زیاد طول نکشید که زنگ مدرسه خورد و یه آقای مهربون بچه ها رو صف بندی کرد.یک کمی که گذشت دید گردنش بدجور سوخت.چیز خاصی نبود فقط پشت سریش باهاش یه شوخیه کوچیک کرده بود و اون این بود که ذره بین رو در مقابل نور خورشید گرفته بود و یه نقطه ی ریز رو گردنش درست کرده بود.این می تونست مقدمه ی یه دوستیه خوب باشه.تا بیاد حرف بزنه طرف گفت داداشم کلاس پنجمه و آره.کمی بعد وقتی وارد کلاس شد دفعه اولش بود که نیمکت های مدرسه رو می دید همون نیمکت هایی رو می گم که اگه رو زمین می نشست بهتر بود.جذب حکاکی های هنرمندانه ای که روی میز ها بود شد. از علامت بنز تا فحش های 18+ موجود بود البته این که نمی تونست بخونه.کمی بعد معلمشان اومد. یه لیوان آب دستش بود.چند تا قرص انداخت بالا و موقع آب خوردن داشت دستش می لرزید.همه ساکت بودن. ساکت! مگه نگفتم ساکت شید. همین طور که معلم فریاد می زد، یادش افتاد که دستشویی دارد.زنگ زدن خونشون واسش شلوار بیارن.تصمیم گرفت که وقتی رسید خونه دیگه فقط کارتون ببینه! |