سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 23 خرداد ماه سال 1388 ساعت 6:01 PM

سلام 

همه خوبید؟ 

شرمنده بی خبر آپ کردم راستش امتحانات شروع شده.سر کار مدرسه هم کارنامه ی بچه ها رو باید آماده کنیم تازه از انتخابات رها شدم و تا همین روز پیش شدیدا درگیرش بودم اینه که اصلا وقت نکردم کسی رو خبر کنم. 

تا پانزدهم تیر کلیه کارای مربوط به وبلاگ رو تعطیل می کنم.بعد از پایان امتحانات سعی می کنم جبران کنم.در حال حاضر هم چند کامنت تایید نشده دارم و وقت نمی کنم فعلا پاسخ بدم.در آینده حتما میام و آپ هاتون رو می خونم. 

فعلا...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388 ساعت 9:55 PM

ما که زدیم زیر خنده و اونجا بود که با خودم گفتم لگد دیگه جواب نمی ده و توقع داشتم استاد با زانو بیاد تو صورت طرف.خب صد البته شعور من که در حد استاد نیست پس طبیعی بود که عکس العمل استاد غافلگیرم کنه.استاد اصلا به روی خودش نیاورد و بی درنگ ادامه ی درس رو گفت. با این که گفتم شعورم در حد استاد نیست ولی خب در حد بندسلیگا که هست پس یه خرده شک کردم به استاد آخه کوچکترین نشانی از ناراحتی تو قیافه ی مهربان، زیبا، نورانی و هر آنچه باعث می شه نمره ی زبان من بالا تر بره، نبود.کمی از کلاس گذشت که استاد طرف رو خطاب کرد و جمله ای نا مفهوم گفت (آخ ببخشید فرمودند) و بی درنگ به ادامه ی درس پرداخت و کمی بعد دوباره همین کار را تکرار کرد.این بار طرف گفت: با مایی استاد.استاد گفت: ببین...خوبه...خوب شد (یه چیزی تو همین مایه ها). اونجا بود فهمیدم به جز لگد راه های دیگری هم وجود دارد تا بتوان با آنها انتقامی سخت گرفت.کلاس تمام شد و ما پس از صرف ناهار به کلاس ادبیات رفتیم که مطمئنم تمام بچه ها در سراسر هفته برای این هفت، هشت ساعتی که  به صورت پیوسته در کلاس ادبیات هستیم، لحظه شماری می کردند.البته شاید ساعت کلاس بیشتر از این حرف ها باشد ولی خب چون به ما آن قدر خوش می گذره فکر می کنیم مثل یک چشم به هم زدن کلاس تموم می شه.حالا این یه بحث دیگه است که ما چشم رو شب می بندیم و صبح باز می کنیم.در این کلاس رسم داریم که دقایق اولش رو به یکی از دانشجویان اختصاص بدیم تا کنفرانسش را ایراد کند و بعد از آن کمی در مورد کنفرانس ایراد شده صحبت می کنیم و سپس دو صفحه کلمه و معنی که هر هفته باید حفظ کنیم، توسط استاد عزیز، مهربان، دلسوز، با گذشت و منطقی (به خصوص روی این دو مورد آخر تاکید می کنم زیرا اگر اشتباه فهمیده باشم سر و کارم با کمیته ی انضباطی است.تازه اونم حداقل) از ما پرسیده می شود.سپس استاد و بچه ها شعری را خوانده و معنی می کنند.خب این روند کلی کلاس ادبیات بود ولی بینیم که اون روز کلاس چه جوری گذشت. این بار نوبت خانمی که تمام استاد ها اسمش رو اشتباه می گویند، بود تا کنفرانس بده. حالا این خانم از شانس خوب یا بد ما شده بود یه پا گوینده ی اخبار. مدام سرعت گفتن و بلندی صداش رو کم و زیاد می کرد و از همه بدتر به طور مداوم حرف می زد.یکی نبود بگه آخه با انصاف من و من کردن و فراموش کردن هم واسه تنوع بد نیست استفاده کنی. خدایی اگر شبکه ی خبر مال من بود گوینده ها رو به دو دسته تقسیم می کردم. روزهای فرد می دادم به این خانم و روز های زوج رو می دادم به سایر گویندگان تا اخبار بگن. در کل اجازه نداد چهارتا کلمه بخوانیم تا اگر استاد ازمون پرسید آبرومون نره.آخه هر کی بلد نباشه استاد بهش می گه آفرین و اگر هم بلد باشه یک متشکرم از استاد دریافت می کنه.این بماند که فقط خدا و استاد می دانند این آفرین و متشکرم ها چگونه در پایان ترم محاسبه می شوند.موقع کنفرانس یکی، دو باری اومد طرف ما که مثلا سرمون رو از کتاب بالا بیاریم.ولی خب ما خیلی پررو بودیم و بالا نیاوردیم.هر چند خودش هم به کنفرانسش احترام نمی گذاشت و وقتی به چشاش نگاه می کردی یک نوار از نمره ی 20 رو می دیدی که به طور پیوسته تکرار می شد. ولی باز زحمتی که کشیده بود اونقدر ارزش داشت که حداقل همه بیشتر به سخنانش توجه کنیم. عقل ناقص من که بهم می گه اگر استاد اول کلمه ها رو بپرسد و بعد کنفرانس ایراد شود، دیگر به همچین مشکلی بر نخواهیم خورد. بگذریم از این که استاد می تونه بگه عقل ناقصت رو برای خودت نگه دار.پس از پایان کنفرانس همه چیز روند عادی خودش رو داشت تا اینکه استاد از ما خواست گزارش یک روز خود را بنویسیم. سپس گزارش یک روز خود را برایمان خواند.حسن مطلع جالبی داشت با این کلک که مثلا دارد به گذشته فکر می کند مطالبی را از دوران تحصیل خویش و جو موجود در کلاس آن روزگار گفت. و ماهم اصلا متوجه این کلک نشدیم، نمی شیم و نخواهیم شد که از این حسن مطلع زیبا برای این امر استفاده کرد تا وقتی در ادامه ی داستان جو یکی از کلاس هایی که در آن تدریس کرده است را برایمان می گوید، ما این دو جو رو با هم مقایسه کنیم و قدر کلاس و استاد رو بدانیم. در ادامه ی داستانش از بحثی که در آن کلاس به راه انداخته بود گفت.نمی دونم تا به حال به این نکته فکر کردید یا نه که چرا اساتید در کلاس خود بحث به راه می اندازند؟از نظر من موضوع بحث هرچی که باشه باز به نتیجه ای می رسیم که استاد می خواد.یعنی باید برسیم.اگه نرسیم استاد می رسونمون.بعضی از اساتید دانشجویان رو حسابی به جان هم می اندازند و می گذارند یک دیگر را به چالش بکشند و اگر کسی این وسط در امان ماند اساتید شخصا وارد بحث می شوند و نقش غول آخر را به عهده می گیرند. و آخرین مخالف را سرکوب می کنند و بر تخت سلطنت که نه ولی برجای خود تکیه می زنند.این تیکه رو گفتم نه این که بگم استاد ادبیات این کارو انجام داده.فقط می خواستم بگم اطلاعات عمومی بالایی دارم.اما بحثی که راه انداخته بود توجه من رو جلب نکرد و بیشتر نحوه توصیف شخصیت ها بود که جالب توجه بود.مثلا به جای استفاده از نام طرف از فرمول (( جنسیت (دختری/پسری) + که + ویژگی های ظاهری طرف با چاشنی بزرگنمایی در سطح لالیگا)) استفاده می کرد. فرمول جالبی بود. من که خیلی خوشم اومد. اگه عمری باقی بود شاید یه بار در توصیف اساتید ازش استفاده کنم. مدتی گذشت و نوبت به خواندن شعر و معنی کردن آن رسید.استاد معمولا از بچه ها می خواد که با صدای بلندتری شعر را بخوانند. اما خب بچه ها دست خودشان که نیست.آخه آنها از ساعت ها نشستن روی صندلی و بی تحرک بودن سر می شوند و شاید همین موضوع باشد که باعث می شود وقتی کسی کنفرانس می دهد، در آن هنگام شخص از موقعیت بدست آمده نهایت استفاده را می برد و پیوسته از این طرف به آن طرف می رود و از آن طرف به این طرف می آید و تازه گاهی هم از وسط به دو طرف می رود.اگر ولش کنیم می خواهد روی دیوار هم راه برود. این بار هم استاد از خانمی خواست بلند تر بخواند و همین موضوع باعث شد که چند خانم از آخر کلاس ادعا کنند که اصلا نمی دانند چه کسی دارد می خواند و این می تواند شروع یک تفرقه میان جمعی از بانوان دربار (آخ ببخشید کلاس) باشد.مدتی بعد نوبت به یکی از دانشجویان متین کلاسمون رسید که معنی کند. او آن روز کمی از روز های اوج خود فاصله گرفته بود و همین امر سبب شد که او نتواند مثل همیشه پاسخی دندان شکن دهد و آنجا بود که استاد بدون تعارف او را مورد نکوهش قرار داد و به من یاد داد که چگونه تعارف را بگذارم کنار و انتقاد کنم و تصمیم گرفتم همان روز موضوع گزارشم شود. امیدوار بودم بتوانم از عهده ی این بار سنگین و این مسئولیت خطیر برآیم.البته این آقای بسیار متین به طرفداراش قول داد که با طی دوران مصدومیت دوباره به روزای اوجش برگردد.نکته ی جالب این است که هر فردی معنی می کند استاد سایر نظرات هم می پرسد و سپس خود به معنی کردن می پردازد. و برای هر بیت یک دفتر  چهل برگ معنی می گوید. احتمالا برای امتحان ادبیات قراره یک بسته ورقه آچهار و یک هفته وقت بهمون بدند. البته ما با این موضوع می توانیم کنار بیاییم ولی مشکل اصلی ما این است که از سخنان استاد عقب می مانیم و نمی توانیم جزوه ی کاملی بنویسیم. یک وقت زبان لال فکر کنید استاد سریع جزوه می گوید. ایشان با سرعت کاملا استاندار که جهانیان هم این سرعت رو قبول دارند(البته به عنوان سرعت نور) جزوه می گویند و ایراد از ماست که با سرعت کمی (نسبت به سرعت نور و تقریبا برابر با سرعت صوت) جزوه می نویسیم. سرانجام کلاس ادبیات هم به پایان رسید و بچه ها با همان آرامشی وصف نشدنی که از این کلاس به دست آوردند به سمت کلاس ریاضی رهسپار شدند.عده ای که در اوج آرامش بودند تصمیم گرفتند سر کلاس ریاضی حاضر نشوند و از آرامش بدست آمده در طبیعت سر سبز حیاط دانشگاه برای دیگران بگویند. شما هم اگر می خواهید این آرامش رو تجربه کنید یک بسته قرص خواب آور بخورید. اتفاقات کلاس ریاضی هم باشه طلبتون.البته فراموش نکنید که من معمولا بدهی هامو پرداخت نمی کنم. و اما حسن ختام اون روز یه معذرت خواهی بود. که من عذر خواستم و شخص دیگری پذیرفت.آخه می دونید اولش فکر می کردم من مظلومم و اون ظالم و اونم فکر می کرد که خودش مظلومه و من ظالم. اما یک خرده که گذشت فهمیدم یکی دیگه ظالمه و ایشان مظلوم و منم این وسط نقش هویج دارم. اما یه خرده که گذشت فهمیدم اگه هویج نباشه که هویج پلو درست نمی شه.این بود که فهمیدم من ظالم مظلومم.شایدم مظلوم ظالمم.در کل مظلوم، مظلوم، مظلوم... مظلوم جان جواب بده...ظالم جان بگوشم...مظلوم جان حلام کن.(به جای ... صدای بیسیم در بیارید)

در پایان از تمام کسانی که در این متن مورد ظلم من قرار گرفتن معذرت می خوام من فقط قصد داشتم با انتقاد از چیزایی که حتی به من مربوط نمی شه راهی را برای دیگران باز کنم تا بتوانند آنچه آزارشان می دهد را بی تعارف به خود شخص مردم آزار (شاید خود من) بگویند. البته این راه را برای افرادی که پشت سر سنگ داخل جوب هم حرف می زنند باز نکردم.و چنین افرادی در هنگام عبور از راه به شدت ضرر می کنند.بعضی ها وقتی پشت سر آدم حرف می زنند به قدری تابلو اند که آدم احساس می کنه دسته جمعی از فاصله ی یک متری با انگشت اشاره نشانش می دهند و در صورتی که آدم سرش را بالا بیارد نوک انگشتان جمع به دماغش می خورد پس یا سرش را بالا می آورد و دماغش می سوزد و یا سرش را پایین نگه می دارد.حالا اگر اون شخص من باشم مسئله پیچیده تر می شود چون وقتی من سرم رو پایین نگه دارم به قدری دماغم کوچک و جمع و جور است (بزنم به تخته چشم نخورم) که به زمین گیر می کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 10:10 PM

سلام

همه خوبید؟

یه جورایی شانس آوردید که استاد ادبیاتمون مجبورمون کرد گزارش یک روز خودمون رو بنویسیم وگرنه من تا چند سال آینه نه تا چند ماه آینده نه تا چند هفته آینده نه تا چند روز آینده (ببین دیگه اصرار نکن از روز پایین تر نمیام) قصد آپ کردن نداشتم.در کل قضیه ی عدو شود سبب خیر که می گن همینه.همینه!همینه؟بذار یه خرده فکر کنم..........خب فکرامو کردم من قصد ادامه تحصیل دارم.:دی از این رو چون استاد این رو ببینه امکان داره چشامو دراره و اصولا با لگد بیاد تو صورتم پس این قضیه ی عدو به هیچ وجه (تاکید می کنم به هیچ وجه) اینجا صدق نکرده ونمی کنه و نخواهد کرد.خب خطر از بیخ گوشمون رد شد حالا با خیال راحت بریم ببینیم شنبه چطور روزی بود.

شنبه

عقربه ی ساعت نشون می داد که جمعه جاشو به شنبه داده و منم که بیدار بودم و داشتم زبان می خواندم طی عملیاتی پیچیده تصمیم گرفتم به قسمتی از خانه سفر کنم، سفرم زیاد طول نکشید، در راه بازگشت وقتی با لامپ خاموش شده روبرو شدم از اون جایی که بچه ی کاملا با شعوری هستم (بر منکرش لعنت) فهمیدم که دستور از بالا رسیده که اجازه دهم دیگران بخوابند و به سرعت اطاعت کرده و تصمیم برآن شد مابقی درس رو در سرویس بخوانم.پس در جای خود دراز کشیده و چشمان مبارک را بستم. طولی نکشید که صدایی پلکانم رو به لرزه در آورد. وحید!...وحید!...پاشو دیگه!...این دفه اول باید بریم تهرانسر... بیست کیلومتر راهمون زیاد می شه... اصلا به من چه خودت از سرویس جا می مونی... وحید!... وحید! ... بلند شو دیگه... اَه

پس از آن زلزله ی هشت و نه دهم ریشتری بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم دقیق پنج بود و من مثل همیشه طی یک عملیات کاملا سرعتی شروع به آماده شدن کردم و موفق شدم با همت و همدلی بچه ها و با کمک دعای مردم راس ساعت پنج و چهل دقیقه وارد ماشین پدر بشم.به به! چه سرعتی! فکر کنم با سرعت نور برابری می کرد! من این پیروزی بزرگ رو به تمام هم  میهنان عزیزم در داخل و خارج از کشور تقدیم می کنم! بعدا اسم خانوما بد در رفته! فکر کنم پدر عیوب نبی رو الگوی خودش قرار داده بود که با لگد نیومد تو صورتم!

خب بگذریم.وقتی در آزادی وارد سرویس شدم پس از انجام عملیات سلام و احوال پرسی در جای خود مستقر شدم و تصمیم به خواندن مابقی دروس گرفتم منتهی در راه عملی ساختن این تصمیم مشکلاتی همچون فیلم سینمایی دل شکسته، که با صدای دوست عزیزم آقای ایکس نقل می شد، بپر بپر اتوبوس، که برای لحظاتی فکر کردم داخل کیسه ی اسکیپی نشستم و ایشان مشغول استرالیا گردی هستند، خودم، که یک بند حرف می زدم و... وجود داشت که اگه با بعضی از این مشکلات می شد کنار اومد فکر نکنم کسی تو جهان وجود داشته باشه که بتونه با مشکل آخری که گفتم، کنار بیاد.در همین حال و هوا بودیم که دیدیم سه اتوبوس دانشگاه قبل از کرج در نزدیکی هم توقف کردند. معمولا این اتوبوس ها بعد از کرج پیش هم توقف می کردند و تعدادی از بچه های سرویس آزادی از جمله شخص شخیص و با کمالات بنده از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را برده و  نزد دوستانمان در سرویس کرجی ها می رفتیم. حالا که بر خلاف همیشه اتوبوس ها قبل از کرج کنار هم توقف کرده بودند انجمن تصمیم گرفت که به سرویس کرجی ها رهسپار شویم با این تفاوت که اول من برم سپس مابقی دوستان بیایند.پس با تمام وسایل شروع به حرکت کردم. وقتی به سرویس کرجی ها وارد شدم فریاد شور و شادی همه جا را گرفت، بعضی از خانم ها و آقایان بی هوش شدند، همه به سمت من هجوم آوردند تا از من امضا بگیرند، فکر کنم در این میان چند نفری زیر دست و پا مردند، همه داد می زدند وحید امپراطور!... در همین حال بودم که ناگهان حرکت اتوبوس مرا به خود آورد و حسن ختام خوبی برای توهم راه راهم بود و دیدم که هنوز از اتوبوس آزادی پیاده نشدم و فقط به نزدیکی راننده رسیدم ازش پرسیدم که بعد ار کرج دوباره کنار هم نگه می دارند یا نه؟ که پاسخ آری بود و سپس دست از پا درازتر به سمت جای خود حرکت کردم و دیگر خبری از آن همه شور و شوق نبود وفقط نگاهم رو خنده ی بچه ها که به من بود پر کرد و گوشم هم تنها صدایی که می شنید این بود که وحید چرا رنگ لباست عوض شده! اونجا بود که به خودم گفتم همین که نمی گویند وحید تیردروازه باید خدا رو شکر کنم. و شاد و شنگول مثل همیشه نشستم سر جام.مدتی گذشت و ما وارد سرویس کرجی ها شدیم آنجا هم دوستان زحمت کشیده بودند و تدارک مجلس ضایع کنون برای من دیده بودند البته من راضی نبودم به زحمت بیفتند! به هر حال اجرشون با خدا.خلاصه اونجا کلی خندیدیم تا اینکه یکی از چرخ های اتوبوس کن فیکون شد و به ناچار مجبور بودیم با سرعت کمتری به سمت دانشگاه حرکت کنیم علاوه براین نمی دونم راه بسته بود یا چه مشکل دیگه ای بود که راننده تصمیم گرفت از یک راه دیگر به سمت دانشگاه برویم نکته ی جالب این بود که در طول مسیر از چند دانشگاه دیگر رد شدیم و به قول یک بنده خدا می خواستن دل ما رو آب بندازن که چرا توی اون دانشگاه ها قبول نشدیم. البته این رو که می گم فکر نکنید دانشگاه ما کم الکیه! دانشگاه ما خیلی الکیه! (آخ ببخشید حواسم نبود این تیکه باید حذف به قرینه ی معنوی صورت می گرفت) دانشگاه ما کلی امکانات داره، مثلا پریز های برقش رو ارتفاع شش متری نسبت به سطح زمین قرار داره و استفاده از اون ها برای عموم آزاده البته اگه بتونند ازش استفاده کنند. یا پنجره های بزرگ و خوبی داره که هیچ وقت بازش نمی کنند و ما از گرما تو کلاس هلاک می شیم. یا پله های مارپیچ داره که خیلی سرگرم کننده است و باعث شده بچه ها صرفه جویی کنند و دیگه سوار ترن هوایی نشن و به جاش بیان از این پله ها بالا و پایین برن و جیغ بکشن.و یا یک کتابخانه بزرگ و مجهز داره که درش اکثرا بسته است و یا چند تا آب سردکن خوب داره که باید با نلبکی ازشون آب خورد و یا غذای دانشگاه به قدری عالیه که بچه ها نه تنها از خانه غذا نمی آورند بلکه بارها در صف می ایستند تا غذای اضافه بخرند و به خانه برند و از آن در طول هفته تغذیه کنند تا روزی که دوباره به دانشگاه می آیند.بعضی ها هم سمند می آورند غذای دانشگاه را در صندوق عقب و گز قزوین را روی صندلی عقب بار می زنند و برای هتل استقلال تهران می برند و دلیل این که صف غذا شلوغ است همین موضوع است، یک وقت خدایی نکرده فکر نکنید که دلیل شلوغی صف کمبود نیروهایی که غذا را پخش می کنند، است. اگر این طور فکر کنید خیلی بی انصافید آخه این جور مواقع حتی اون آقایی هم که مسئول اتاق بایگانی است، برای کمک می آید و همین موضوع سبب می شه که هیچ وقت این بنده خدا در اتاقش حضور نداشته باشه و ما سخت بتوانیم کارت دانشجویی و برگ نظام وظیفه دریافت کنیم. در کل می گن محیط دانشگاه خیلی در درس خواندن دانشجویان تاثیر داره. من شخصا اعتقاد دارم که محیط دانشگاه ما از مساحتش بیشتره. خب حالا که تصویر خوبی از دانشگاه ما توی ذهنتون شکل گرفته بریم سراغ بقیه ی ماجرا.

خب کجا بودیم؟ آهان اونجا بودیم که با کلی تاخیر به دانشگاه رسیدیم. ساعت اول زبان داشتیم که قرار بود امتحان بدیم. وقتی وارد کلاس شدم هنوز استاد نیومده بود و من وسایلم رو داخل کلاس گذاشتم و به ناچار به قسمتی از دانشگاه سفر کردم. مقصد نزدیک کلاس درش قفل بود و من مجبور شدم مقصد دورتری را انتخاب کنم. خلاصه سرتون رو درد نیارم وقتی رفتم سر کلاس استاد آمده بود و ازم پرسید کجا بودی؟یک بار در زندگی تصمیم گرفتم صادقانه و بدون خجالت حرف بزنم (یک بار رو خالی بستم) پس گفتم: استاد سرویس دیر اومد الان هم ما رفتیم دستشویی

بعضی ها خندیدنند، بعضی ها هم فکر کنم منکر اون قضیه شدن که اول مطلب من داخل پرانتز بر منکرش لعنت کردم که البته با توجه به این موضوع من جمله ی داخل پرانتزم رو پس می گیرم. استاد هم سعی کرد به روی خودش نیاره و گفت بشین.

استاد اون روز درس داد و اصلا حرفی از امتحان نزد.به نظر من خوبه که استاد با ترفنداش بچه ها رو مجبور می کنه همیشه آماده باشن ولی وقتی به این موضوع درست فکر می کنم که آیا استادی که از هر یک ساعت وقت کلاس دو ساعتش را درباره ی سلامتی صحبت می کنه و ورزش و رژیم غذایی مناسب رو به بچه ها توصیه می کنه، نمی دونه چه فشار و استرسی رو به دانشجویان با این ترفند برگزاری آزمون وارد می کنه؟

مدتی از کلاس گذشت و یکی از بچه ها جمله ای نا مفهوم از استاد پرسید و استاد از او درخواست کرد که بار دیگر سخن خود را تکرار کند این بار هم همان طور تکرار کرد و وقتی استاد گفت: چی؟! او گفت:هیچی

ادامه دارد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1388 ساعت 6:56 PM

سلام 

امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت رو آغاز کرده باشید. 

در سوال قبل یه خرده تحت فشار قرار گرفتم.کامنت ها کمتر بود.البته طبیعی بود که این طور بشه. یه سری اعتراضات هم شد که من جوابشون رو دادم و دوستان می تونن در بخش نظرات سوال قبل تمامشون رو ببینند. دوستانی که من رو می شناسند می دونند که قصد من از اون سوال چی بود دوستانی هم که نمی شناسن، اشکال نداره و در آپ های بعدی آشنا می شن با من. خبر دیگه اینه که قصد دارم علاوه بر شما دوستان همیشگی، بچه های دانشگاه هم دعوت کنم. البته آقا متین گل که قبلا کامنت گذاشتن هم از بچه های دانشگاه هستند.خب زیاد از بحثمون دور نشیم و برسیم به سوال: 

فرض کنید به عنوان یک فامیل بسیار نزدیک داماد در مجلس خواستگاری شرکت دارید، وقتی وارد خانه ی عروس شدید، پس از سلام و احوال پرسی و نشستن بر سرجای خود، ناگهان در عین ناباوری متوجه می شوید جوراب شما پاره شده و یک انگشت شما از جوراب بیرون زده. به نظر می رسه هنوز کسی متوجه این امر نشده.حالا شما چه کار می کنید؟ 

دوستانی که تا ساعت ۱۸ و ۳۵ دقیقه یک شنبه کامنت گذاشتن: آرمین صالحی - محمودی - مریم (تایتانیک)- ستاره - نیلوفر مردابی - ابراهیم - مریم - سوده - علی (پسر عمه) - مرگبار - سعیده - نیلوفر خانم - یاسر

سایر نظرات رو هم تایید می کنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 26 اسفند ماه سال 1387 ساعت 5:26 PM

سلام

امیدوارم همتون خوب باشید.

تصمیم داشتم این سوال رو نپرسم یا حداقل اون رو زمانی بپرسم که شادی شما رو تلخ نکنم. ولی خب از طرفی بدجور ذهنم زو مشغول کرده و جا واسه طراحی سوال دیگه نذاشته.طرح این سوال خیلی برام سخته ولی خب چاره ای نیست و باید بپرسم.این سوال به دو بخش کلی تقسیم می شه و خانم ها و آقایان فقط بخش مربوط به خودشون رو جواب بدن.( البته اگه زحمتی نیست )

خانم ها جواب بدن

فرض کنید که یک متجاوز به نوامیس به شما حمله کرده و از شما می خواهد یا به خواسته ی پلیدش تن دهید یا با زندگی خود خداحافظی کنید.تصمیم شما چیست؟

آقایان جواب بدن

قسمت اول: اگر همچین بلایی سر همسر شما بیاد، شما دوست دارید پاسخ همسرتون چی باشه؟

قسمت دوم: اگر همسرتون به خواسته ی اون فرد تن داد شما چه کار می کنید؟  

دوستانی که تا هفت و پنجاه دقیقه ی چهارشنبه به سوال پاسخ دادند: ستاره - نیلوفر مردابی - مریم - متین - پری جون - نسترن - هنگامه - شیدا

سایر نظرات رو هم تایید کردم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 7 اسفند ماه سال 1387 ساعت 3:23 PM

فرض کنید در یک مجلس حضور دارید که پنجاه نفر غیر از شما در آنجا وجود دارند.و همه هم جنس و تقریبا هم سن هستید.حالا این مجلس می تونه هیئت یا کلاس درس یا هرچیز دیگه ای باشه.زمانی نمی گذره که متوجه می شوید که یک شیء قیمتی (که می تونه تلفن همراه یا کیف پول یا طلا و...باشه) را که همراه خود آورده اید، در مجلس از شما ربوده اند. با فرض این که هنوز کسی از مجلس خارج نشده باشه.شما چه کار می کنید؟ 

دوستانی که تا ساعت ۱۰ روز جمعه جواب سوال رو دادند: سروناز- نسترن- ابراهیم - هنگامه - قطره - سوده  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 24 بهمن ماه سال 1387 ساعت 3:36 PM

فرض کنید با همسر خود در حال قدم زدن هستید که ناگهان یک فرد هم جنس و هم سن شما همسر شما را درآغوش می کشد و اسمی را که هم جنس همسر شماست  تکرار می کند.احتمال این که اشتباه گرفته باشد یا قصدی داشته باشد مشخص نیست. 

حالا شما چه کار می کنید؟ 

دوستانی که تا ساعت ده و بیست دقیقه ی جمعه کامنت گذاشتند: سوده - نسترن - مریم - مرگبار - مونا - کامبیز - آرمان

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo