سلام
همه خوبید؟
یه جورایی شانس آوردید که استاد ادبیاتمون مجبورمون کرد گزارش یک روز خودمون رو بنویسیم وگرنه من تا چند سال آینه نه تا چند ماه آینده نه تا چند هفته آینده نه تا چند روز آینده (ببین دیگه اصرار نکن از روز پایین تر نمیام) قصد آپ کردن نداشتم.در کل قضیه ی عدو شود سبب خیر که می گن همینه.همینه!همینه؟بذار یه خرده فکر کنم..........خب فکرامو کردم من قصد ادامه تحصیل دارم.:دی از این رو چون استاد این رو ببینه امکان داره چشامو دراره و اصولا با لگد بیاد تو صورتم پس این قضیه ی عدو به هیچ وجه (تاکید می کنم به هیچ وجه) اینجا صدق نکرده ونمی کنه و نخواهد کرد.خب خطر از بیخ گوشمون رد شد حالا با خیال راحت بریم ببینیم شنبه چطور روزی بود.
شنبه
عقربه ی ساعت نشون می داد که جمعه جاشو به شنبه داده و منم که بیدار بودم و داشتم زبان می خواندم طی عملیاتی پیچیده تصمیم گرفتم به قسمتی از خانه سفر کنم، سفرم زیاد طول نکشید، در راه بازگشت وقتی با لامپ خاموش شده روبرو شدم از اون جایی که بچه ی کاملا با شعوری هستم (بر منکرش لعنت) فهمیدم که دستور از بالا رسیده که اجازه دهم دیگران بخوابند و به سرعت اطاعت کرده و تصمیم برآن شد مابقی درس رو در سرویس بخوانم.پس در جای خود دراز کشیده و چشمان مبارک را بستم. طولی نکشید که صدایی پلکانم رو به لرزه در آورد. وحید!...وحید!...پاشو دیگه!...این دفه اول باید بریم تهرانسر... بیست کیلومتر راهمون زیاد می شه... اصلا به من چه خودت از سرویس جا می مونی... وحید!... وحید! ... بلند شو دیگه... اَه
پس از آن زلزله ی هشت و نه دهم ریشتری بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم دقیق پنج بود و من مثل همیشه طی یک عملیات کاملا سرعتی شروع به آماده شدن کردم و موفق شدم با همت و همدلی بچه ها و با کمک دعای مردم راس ساعت پنج و چهل دقیقه وارد ماشین پدر بشم.به به! چه سرعتی! فکر کنم با سرعت نور برابری می کرد! من این پیروزی بزرگ رو به تمام هم میهنان عزیزم در داخل و خارج از کشور تقدیم می کنم! بعدا اسم خانوما بد در رفته! فکر کنم پدر عیوب نبی رو الگوی خودش قرار داده بود که با لگد نیومد تو صورتم!
خب بگذریم.وقتی در آزادی وارد سرویس شدم پس از انجام عملیات سلام و احوال پرسی در جای خود مستقر شدم و تصمیم به خواندن مابقی دروس گرفتم منتهی در راه عملی ساختن این تصمیم مشکلاتی همچون فیلم سینمایی دل شکسته، که با صدای دوست عزیزم آقای ایکس نقل می شد، بپر بپر اتوبوس، که برای لحظاتی فکر کردم داخل کیسه ی اسکیپی نشستم و ایشان مشغول استرالیا گردی هستند، خودم، که یک بند حرف می زدم و... وجود داشت که اگه با بعضی از این مشکلات می شد کنار اومد فکر نکنم کسی تو جهان وجود داشته باشه که بتونه با مشکل آخری که گفتم، کنار بیاد.در همین حال و هوا بودیم که دیدیم سه اتوبوس دانشگاه قبل از کرج در نزدیکی هم توقف کردند. معمولا این اتوبوس ها بعد از کرج پیش هم توقف می کردند و تعدادی از بچه های سرویس آزادی از جمله شخص شخیص و با کمالات بنده از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را برده و نزد دوستانمان در سرویس کرجی ها می رفتیم. حالا که بر خلاف همیشه اتوبوس ها قبل از کرج کنار هم توقف کرده بودند انجمن تصمیم گرفت که به سرویس کرجی ها رهسپار شویم با این تفاوت که اول من برم سپس مابقی دوستان بیایند.پس با تمام وسایل شروع به حرکت کردم. وقتی به سرویس کرجی ها وارد شدم فریاد شور و شادی همه جا را گرفت، بعضی از خانم ها و آقایان بی هوش شدند، همه به سمت من هجوم آوردند تا از من امضا بگیرند، فکر کنم در این میان چند نفری زیر دست و پا مردند، همه داد می زدند وحید امپراطور!... در همین حال بودم که ناگهان حرکت اتوبوس مرا به خود آورد و حسن ختام خوبی برای توهم راه راهم بود و دیدم که هنوز از اتوبوس آزادی پیاده نشدم و فقط به نزدیکی راننده رسیدم ازش پرسیدم که بعد ار کرج دوباره کنار هم نگه می دارند یا نه؟ که پاسخ آری بود و سپس دست از پا درازتر به سمت جای خود حرکت کردم و دیگر خبری از آن همه شور و شوق نبود وفقط نگاهم رو خنده ی بچه ها که به من بود پر کرد و گوشم هم تنها صدایی که می شنید این بود که وحید چرا رنگ لباست عوض شده! اونجا بود که به خودم گفتم همین که نمی گویند وحید تیردروازه باید خدا رو شکر کنم. و شاد و شنگول مثل همیشه نشستم سر جام.مدتی گذشت و ما وارد سرویس کرجی ها شدیم آنجا هم دوستان زحمت کشیده بودند و تدارک مجلس ضایع کنون برای من دیده بودند البته من راضی نبودم به زحمت بیفتند! به هر حال اجرشون با خدا.خلاصه اونجا کلی خندیدیم تا اینکه یکی از چرخ های اتوبوس کن فیکون شد و به ناچار مجبور بودیم با سرعت کمتری به سمت دانشگاه حرکت کنیم علاوه براین نمی دونم راه بسته بود یا چه مشکل دیگه ای بود که راننده تصمیم گرفت از یک راه دیگر به سمت دانشگاه برویم نکته ی جالب این بود که در طول مسیر از چند دانشگاه دیگر رد شدیم و به قول یک بنده خدا می خواستن دل ما رو آب بندازن که چرا توی اون دانشگاه ها قبول نشدیم. البته این رو که می گم فکر نکنید دانشگاه ما کم الکیه! دانشگاه ما خیلی الکیه! (آخ ببخشید حواسم نبود این تیکه باید حذف به قرینه ی معنوی صورت می گرفت) دانشگاه ما کلی امکانات داره، مثلا پریز های برقش رو ارتفاع شش متری نسبت به سطح زمین قرار داره و استفاده از اون ها برای عموم آزاده البته اگه بتونند ازش استفاده کنند. یا پنجره های بزرگ و خوبی داره که هیچ وقت بازش نمی کنند و ما از گرما تو کلاس هلاک می شیم. یا پله های مارپیچ داره که خیلی سرگرم کننده است و باعث شده بچه ها صرفه جویی کنند و دیگه سوار ترن هوایی نشن و به جاش بیان از این پله ها بالا و پایین برن و جیغ بکشن.و یا یک کتابخانه بزرگ و مجهز داره که درش اکثرا بسته است و یا چند تا آب سردکن خوب داره که باید با نلبکی ازشون آب خورد و یا غذای دانشگاه به قدری عالیه که بچه ها نه تنها از خانه غذا نمی آورند بلکه بارها در صف می ایستند تا غذای اضافه بخرند و به خانه برند و از آن در طول هفته تغذیه کنند تا روزی که دوباره به دانشگاه می آیند.بعضی ها هم سمند می آورند غذای دانشگاه را در صندوق عقب و گز قزوین را روی صندلی عقب بار می زنند و برای هتل استقلال تهران می برند و دلیل این که صف غذا شلوغ است همین موضوع است، یک وقت خدایی نکرده فکر نکنید که دلیل شلوغی صف کمبود نیروهایی که غذا را پخش می کنند، است. اگر این طور فکر کنید خیلی بی انصافید آخه این جور مواقع حتی اون آقایی هم که مسئول اتاق بایگانی است، برای کمک می آید و همین موضوع سبب می شه که هیچ وقت این بنده خدا در اتاقش حضور نداشته باشه و ما سخت بتوانیم کارت دانشجویی و برگ نظام وظیفه دریافت کنیم. در کل می گن محیط دانشگاه خیلی در درس خواندن دانشجویان تاثیر داره. من شخصا اعتقاد دارم که محیط دانشگاه ما از مساحتش بیشتره. خب حالا که تصویر خوبی از دانشگاه ما توی ذهنتون شکل گرفته بریم سراغ بقیه ی ماجرا.
خب کجا بودیم؟ آهان اونجا بودیم که با کلی تاخیر به دانشگاه رسیدیم. ساعت اول زبان داشتیم که قرار بود امتحان بدیم. وقتی وارد کلاس شدم هنوز استاد نیومده بود و من وسایلم رو داخل کلاس گذاشتم و به ناچار به قسمتی از دانشگاه سفر کردم. مقصد نزدیک کلاس درش قفل بود و من مجبور شدم مقصد دورتری را انتخاب کنم. خلاصه سرتون رو درد نیارم وقتی رفتم سر کلاس استاد آمده بود و ازم پرسید کجا بودی؟یک بار در زندگی تصمیم گرفتم صادقانه و بدون خجالت حرف بزنم (یک بار رو خالی بستم) پس گفتم: استاد سرویس دیر اومد الان هم ما رفتیم دستشویی
بعضی ها خندیدنند، بعضی ها هم فکر کنم منکر اون قضیه شدن که اول مطلب من داخل پرانتز بر منکرش لعنت کردم که البته با توجه به این موضوع من جمله ی داخل پرانتزم رو پس می گیرم. استاد هم سعی کرد به روی خودش نیاره و گفت بشین.
استاد اون روز درس داد و اصلا حرفی از امتحان نزد.به نظر من خوبه که استاد با ترفنداش بچه ها رو مجبور می کنه همیشه آماده باشن ولی وقتی به این موضوع درست فکر می کنم که آیا استادی که از هر یک ساعت وقت کلاس دو ساعتش را درباره ی سلامتی صحبت می کنه و ورزش و رژیم غذایی مناسب رو به بچه ها توصیه می کنه، نمی دونه چه فشار و استرسی رو به دانشجویان با این ترفند برگزاری آزمون وارد می کنه؟
مدتی از کلاس گذشت و یکی از بچه ها جمله ای نا مفهوم از استاد پرسید و استاد از او درخواست کرد که بار دیگر سخن خود را تکرار کند این بار هم همان طور تکرار کرد و وقتی استاد گفت: چی؟! او گفت:هیچی
ادامه دارد...