آینه گر نقش تو بنمود راست         خود شکن، آیینه شکستن خطاست


پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388
داستان آب هویج

سلام

بلاخره امتحاناتم تموم شد.گفتم بیام یه دستی به سر و روی آرینوس بکشم.

تو اون چند وقت خیلی چیزا پیش اومد که از آپ کردنشون گذشتم! به هر حال الان اینجام واسه ی گفتن خیلی چیزا.

آب هویج

رو زمین نشسته بودم و داشتم درس می خوندم.در همین حال بودم که به خودم گفتم : آخ که چقدر گشنمه!!!!!! یک دقیقه نشده بود که مادر با یک لیوان آب هویج و یک فروند موز که هر دو را طبق بند 44 قانون اساسی در یک بشقاب (پیش دستی) گذاشته بود، وارد اتاق شد.به محض رسیدن بشقاب به سطح زمین به این نکته فکر کردم که چطور آب هویج رو بخورم که نریزه آخه تا لب پر بود. از تجربه ی دوران کودکی خود استفاده کردم و تصمیم بر این شد که اوشون سرجاشون رو زمین بمونن و ما شخصا خدمتشون برسیم.کمی به خود زاویه دادیم و قصد در هورت کشیدن داشتیم که کاشکی نداشتیم.همین که دهانمان به لبه ی لیوان رسید متوجه شدیم که دماغمان هم در نقطه ی مرکزی لیوان به قلمرو آب هویج حدود نیم سانتی تجاوز کرده.سریع بلند شده و به نزد آینه رفتیم.نوک دماغمان مزین به رنگ نارنجی شده بود.سر را بالا گرفتم تا ببینم چه ناحیه ی از بینی و چه مقدار از آن وارد آب هویج شده.هر چند این اندازه گیری ها برای علما خیلی مهمه ولی من همون قدر که دماغم جوجو نداشت و محدوده ی خاصی هم وارد آب هویج نشده بود، حکم بر مباح بودن آب هویج دادم باشد که پند گیرید.

پ ن 1: عکس خود را ضمیمه کرده تا با داستان ارتباط بیشتری برقرار کنید.

پ ن 2: من از این داستان یاد گرفتم که گاهی وقت ها ما کارایی رو می خوایم انجام بدیم که در گذشته انجام دادنشون اشکال نداشت ولی الان همون طور انجام دادنش اشکال داره.پس سعی کنیم قبل از انجامشون همه ی جوانب رو بدون در نظر گرفتن تجربه ی قبلیمون، در نظر بگیریم و سپس اون کار رو اون طور که امکان پذیره انجام بدیم.

پ ن 3: اصلا دماغم رو عمل می کنم:دی

پ ن 4: خیلی چیزای دیگه هم تو این نوشته است که اعلام نمی کنمشون و اونایی که باید بفهمن خودشون می فهمند. 

vahid


یکشنبه 20 دی ماه سال 1388

نمی خوام آدمی باشم که شبا به قصد قربت نماز ظهر می خونه!


سه شنبه 15 دی ماه سال 1388
او رفت

موجودی بی نهایت بود. 

او را آفرید تا پریشانی هایش را به تصویر کشد. 

بازیچه ی کسب ترحمش شد!!!!!!! 

زانوانش زیر تحقیر لرزید  

کمرش خم شد. 

او نهایت را آموخت. 

او رفت چون می خواست بی نهایت نباشد. 

بیرون از شهر آرزوها 

دور تر از فرقه ی ساندیسیون! 

به دور از واژه های غریب 

آزادی 

انسانیت 

 دروغگویان گله از دروغ می کنند!!!!! 

بی نهایت دوست داشت 

ندارد 


دوشنبه 7 دی ماه سال 1388
او

او رفت


شنبه 5 دی ماه سال 1388
در برابر آینه

در مقابل آینه پسری ایستاده

زیاد مرد نیست

سن و سالش هم کمه

قبلا با خودش می گفت وقتی بزرگ تر که بشه دنیا رو نجات می ده.

الان که خوب به خودش نگاه می کنه به خودش می گه اگه دنیا رو هم نجات بده چه فایده داره وقتی حضورش باعث درد و رنج کسی می شه که ادعا می کنه برای دوست داشتن دوسش داره

چطور می خواد گریه ی مردم رو تبدیل به خنده کنه وقتی خودش باعث اشک ریختن می شه

.............

سایه ام سنگین است

حتی برای خودم

در سایه ی اشک هایت

سایه ام سنگین شد

از خدا می خواهم

نمازی یادم دهد که قنوتش آرزوی مرگ باشد و سجودش برآورده شدن آرزوها

گفته بودم که تو را برای دوست داشتن دوست دارم

دیگر تو را نخواهم شنید

به خاطر خودت

دیگر تو را نخواهم دید

به خاطر خودت

در سایه ی اشک هایت دنیا برایم رنگ باخت

روز ها تاریک تر از شب

شب ها بیدار تر از روز

آنچه با بغض گفتی

پیش تر ها از چشمانت شنیده بودم

حرف های تکراری برایم تازگی داشت

کاش دیدن من دیگر برایت تکرار نمی شد

کاش زیر سایه ی سنگی سایه ام را جا می گذاشتم

همیشه دوستت خواهم داشت

.............

آینه او را شکست چون بلد نبود مثل دوستاش بهش دروغ بگه و دلداری بده


چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388
در برابر آینده ۴

چند ماهی گذشت و دختر هنوز علاقه ی خود را نسبت به پسر حفظ کرده بود.تا این که یک روز وقتی داشت از فاصله ی بیست متری پسر را که مشغول ناهار خوردن بود، تماشا می کرد، پسر دیگری از همکلاسیانش او را صدا زد.

- خانم ... می شه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.

خواهش می کنم.بفرمایید.

- راستش می خواستم اگه اجازه بدید با خانواده مزاحمتون بشیم.

آقای ... شما مگه نمی دونید من نامزد ... هستم.

- من قبل از این که بیام اینجا با ... صحبت کردم و منکر هر گونه ارتباطی با شما شد.

یعنی من به شما دروغ می گم؟!

- من از علاقه ی شما به اون خبر دارم ولی خب باید باور کنید که اون برای شما ارزشی قائل نیست.

اصلا به شما چه ربطی داره.

- یعنی اون پسره که قیافش عین معتاداست اون قدر ارزش داره که به خاطرش به زندگیت پشت کنی؟

دختر عصبانی شد و اونجا رو ترک کرد.چند روز بعد پسر دختری را همراه خود به دانشگاه آورده بود و او را به عنوان همسر خود به دوستانش معرفی می کرد.دختر با دیدن این صحنه نتوانست جلوی خود را بگیرد و نزدیک پسر شد.

پس بگو آقا چرا تحویل نمی گیره! خوبه بهم هم میان.جفتتون عین معتادا می مونین. با هم مواد مصرف می کنین دیگه.هان.

- بس کن

اصلا لیاقت منو نداشتی

دختری که همراه پسر بود اون روز حرفی نزد و با هم از دانشگاه خارج شدن تا این که دختر گفت:

خوش سلیقه ای ها! خیلی دوسش داری؟

- براش می میرم.

پس چرا بهش نمی گی

- بگم که چی بشه؟

به هر حال اونم حق داره بدونه.چرا به جاش تصمیم می گیری؟

- چون دوسش دارم.

هنوزم نمی خوای شیمی درمانی کنی؟ یه سال بیشتر زندگی کردن هم کم چیزی نیست ها

- کم نیست ولی به چه قیمتی؟

چی بگم!

- ممنون از کمکی که کردی.

حالا به نظرت جواب می ده؟

- آره اون خواستگار زیاد داره احتمالا به یکیشون جواب مثبت می ده.

سرانجام پسر در روز تولد بیست سالگی خود در حالی که کارت عروسی دختر را در دست داشت.آروم شد.برای همیشه...


سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388
دو تیکه ۳

در برابر آینده 3

فردای آن روز پسر طوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.خیلی عادی سلام می کرد به طرفش همون طور که به بقیه سلام می کرد.یه چند روزی همین طور گذشت تا این که دختر طاقتش تموم شد و رفت سراغش

منو مسخره کردی؟!

- متوجه منظورت نمی شم

چرا زنگ نزدی؟

- یادم نمیاد همچین قراری باهاتون گذاشته باشم.

باهاتون؟!

- معذرت می خوام من باید برم به کارام برسم.

از جاش بلند شد و رفت نمازخونه تا دختر نتونه بیاد پیشش.آخر وقت که داشت می رفت خونه یهو جلوی در دانشگاه دختر جلوش رو گرفت.

می خوام باهات حرف بزنم

- من دیرم شده وقت ندارم.

ببین یه دقیقه بیشتر وقتت رو نمی گیرم فقط به حرفام گوش بده ببین چی می گم.

- بفرمایید می شنوم.

من بهت حق می دم از دستم ناراحت باشی. قبول دارم کار خوبی نکردم ولی فقط می خواستم باهاش بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم.

- خب اگه دیگه با من کاری نداری من برم.

دختر دستش رو دراز کرد تا دست بده ولی پسر بی اعتنا راهش رو گرفت و رفت.

ادامه دارد...

روز اول مهر

داشت برنامه کودک نگاه می کرد.به خودش گفت من دیگه بزرگ شدم و قراره برم مدرسه، بذار یه بارم که شده مثل بابا بزنم کانال 6 و اخبار تماشا کنم.از شانسش گزارش بازگشایی مدارس داشت پخش می شد.

- عجب جای قشنگیه.اوه مامان بیا ببین چه قدر وسایل بازی داره تو حیاطش!

این که مدرسه ی خودتونه! پخش زنده است پاشو زودتر بریم هم اونا رو ببینیم هم زود برگردم خونه کار دارم.

وقتی رسیدن دیدن مجری مهربون داره به بعضی از مردم یه کاغذ می ده و می گه اینا رو حفظ کنن که وقتی ازشون سوال می پرسن همون جواب نوشته شده رو بدن.وارد حیاط مدرسه که شدن دیدن که بچه ها اونجا نیستن و احتمالا سر کلاس بودن و یه نیسان که پلاکش قرمز بود اونجا بود و چندتا کارگر داشتن وسایل بازی رو جمع می کردن و بار نیسان می کردن.

نیم ساعت دیگه زنگتون می خوره تو همین جا بمون من می رم.

به نشانه ی متوجه شدن سری تکان داد.کمی بعد احساس کرد که دستشویی دارد پس به دستشویی مدرسه که در گوشه ی مدرسه بود رفت و خیلی زود با دیدن دستشویی مدرسه متوجه شد که دستشویی ندارد.زیاد طول نکشید که زنگ مدرسه خورد و یه آقای مهربون بچه ها رو صف بندی کرد.یک کمی که گذشت دید گردنش بدجور سوخت.چیز خاصی نبود فقط پشت سریش باهاش یه شوخیه کوچیک کرده بود و اون این بود که ذره بین رو در مقابل نور خورشید گرفته بود و یه نقطه ی ریز رو گردنش درست کرده بود.این می تونست مقدمه ی یه دوستیه خوب باشه.تا بیاد حرف بزنه طرف گفت داداشم کلاس پنجمه و آره.کمی بعد وقتی وارد کلاس شد دفعه اولش بود که نیمکت های مدرسه رو می دید همون نیمکت هایی رو می گم که اگه رو زمین می نشست بهتر بود.جذب حکاکی های هنرمندانه ای که روی میز ها بود شد. از علامت بنز تا فحش های 18+ موجود بود البته این که نمی تونست بخونه.کمی بعد معلمشان اومد. یه لیوان آب دستش بود.چند تا قرص انداخت بالا و موقع آب خوردن داشت دستش می لرزید.همه ساکت بودن.

ساکت! مگه نگفتم ساکت شید.

همین طور که معلم فریاد می زد، یادش افتاد که دستشویی دارد.زنگ زدن خونشون واسش شلوار بیارن.تصمیم گرفت که وقتی رسید خونه دیگه فقط کارتون ببینه!


<< >>

www.Siavashmusic.blogsky.com