<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[آرینوس]]></title>
		<link>http://www.arinoos.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[واسه این که بتونی از خزون گله کنی باید بهار رو دیده باشی]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[کتاب خدا بیامرزم]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/28/post-308/</link>
					<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">مقدمه</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">الان دو و دو دقیقه ی بامداد یازدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفته و چهار روز از تولد هجده سالگیم می گذره ( این تیکشو واسه جلب محبت گفتم، البته زیاد مهم نیست...زیاد مهم نیست!...زیاد مهم نیست؟!... بعدا معلوم می شه... فهمیدی؟) خب زیاد از بحثمون دور نشیم. خوابم نمی برد البته زیاد سعی هم نکردم که بخوابم. آخه ذهنم داشت خودشو به خاک می کشید و این ور اون ور سرک می کشید. جاهایی می رفت که خودم کف کرده بودم که چه چیزهایی یادمه. از رفتن به چهارده سال پیش گرفته تا دو ساعت پیش. از واقعیت گرفته تا رفتن به خیال و رویا. از رفاقت ها گرفته تا خیانت ها. ازخاطره های خوب گرفته تا عقده های قدیمی. از حرف های معلمان گرفته تا حرف های اطرافیان و از...تا... و همین جور می چرخید و می چرخید. البته شاید شماهم که جای من بودید دوست نداشتید بخوابید. وقتی به خودم اومدم که از چشمانم اشک سرازیر شده بود و خسته شده بودم از بس از این پهلو به اون پهلو کرده بودم. به این نتیجه رسیده بودم که این حرف هایی که در ذهنم با خود می گویم حاصل فکرم نیست. بلکه از دلم بیرون می آید پس تصمیم گرفتم که بنویسم با عنوانی تازه ، (( دل نوشته های پسری هجده ساله یا پراکندگویی هایش))</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">(( زنده کش مرده پرست ))</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">در دوران دبیرستان معلمی داشتیم شکوهی نام و اگر مختصر مفید بخواهم معرفیش کنم باید بگم تاریخ- اجتماعی همون طور که خطی ها می گند پونک- چاردیواری. البته نه این آقا اونقدر کوچیکه که مختصر مفید معرفی بشه و نه فاصله ی پونک و چاردیواری اونقدر کمه که بشه ازش صرف نظر کرد. بگذریم از راننده های خطی که در این خط سر مسافر سوار کردن باهم دعوا کردند یا بگذریم از کسایی که موقع رانندگی به راننده های دیگه فحش دادند. بگذریم از تصادفاتی که در این مسیر شده. بگذریم از کسایی که در این مسیر تسلیم ازرائیل شدند یا دچار مرگ مغزی شدند و اعضای بدنشون رو اهدا کردند. ( البته از اینا نباید گذشت و لی چی کار کنیم این جا جاش نیست) بگذریم از دوستی هایی که تو این مسیر به وجود اومده. بگذریم از ماشین عروس هایی که از این مسیر رد شدند. بگذریم از آدم هایی که با لیسانس و فوق لیسانس تو این مسیر مسافرکشی می کنند. بگذریم از زنان خیابانی که در این مسیرتباه شدند. بگذریم از کارگرانی که این مسیر را ساخته اند و از هزاران هزار چیز این مسیر بگذریم وبه آقای شکوهی برسیم. معلم اجتماعی سال اول دبیرستان و دبیر تاریخ سال سوم دبیرستان بود. مردی وحشتناک وطن پرست ، انتقاد پذیر، صادق و البته یکم بد دهن بود که به نظر من لازم بود. آخه همیشه سوال آخر امتحانش که دو نمره داشت این بود که در مورد معلم و کلاس درسمون چه نظری داریم اگه چاپلوسی می کردیم نمره نمی گرفتیم و اگر انتقاد قشنگ می کردیم نمره ی کامل رو می گرفتیم. بگذریم از کسایی که به جای انتقاد از بالا تا پایین قسمت مربوط به جواب این سوال به این آقا توهین می کردند وبعدا معلوم می شد که به جای دو نمره ، چار پنج نمره بهشون داده ، فقط به خاطر شجاعت و عدم چاپلوسی شون.</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">قضیه ی سوال آخر رو توضیح دادم تا فقط این جمله رو بگم که از سی و سه تا دانش آمور نود و هفت تاشون واسش می نوشتند یکم بد دهنی و حداقل دو نمره رو می گرفتند. البته همیشه بعد از تصحیح سوال ها انتقاد ها رو می خواند و می گفت کسی که این انتقاد رو کرده اگر لازم می بینه خودشو معرفی کنه و بیشتر توضیح بده و اگر دلش نمی خواد ایرادی نداره ناشناس بمونه و جواب انتقاد باز هم داده می شد، البته در مورد بد دهن بودن آقا لازم نبود کسی خودشو معرفی کنه. البته خدا وکیلی اونم جواب دندون شکنی داد. می گفت من وقتی از در ورودی مدرسه تا کلاس شما از بین دانش آموزها عبور می کنم چیزهایی از شما می شنوم که واقعا خودم که سهله بابامم از این حرف ها نمی زد. خب بگذریم در ادامه ی توصیفش باید بگم بارها معاون ومدیر مدرسه بهش گفته بودندحرف سیاسی نزنه ولی وطن پرست بودنش مانع این امر می شد البته این رو بگم اصلا حرف سیاسی نمی زد بلکه حرفای تعلیمی می زد. اون به این جا رسیده بود که این کلاس، جامعه ی فرداست. یکی از این کلاس پلیس می شه یکی دکتر می شه یکی نماینده ی مجلس می شه یکی وزیر می شه یکی ورزشکار می شه یکی دزد می شه یکی قاچاقچی و یکی قاتل می شه. پس اگر افراد این کلاس رو اصلاح کنه پس جامعه رواصلاح کرده. خدا پدرش رو بیامرزه مثل اون آقایون نبود که بیاد از فلان رئیس جمهور بد بگه و از فلانی خوب بگه. فقط نصیحت می کرد. تمام اینارو گفتم که اگر جایی به قول شکوهی از من شنیدید، نپرسید شکوهی کیه.</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">خب بریم سر اصل مطلب بعضی وقت ها یه شعر رو می خوند که الان یادم نمی یاد ولی تیکه ی آخرش این بود: زنده کش مرده پرست. می گفت آدما با هم صادق نیستند وقتی زنده اند سال تا سال سراغ یکدیگر رو نمی گیرند ولی تا یکی می میره همه مثل بختک می ریزن سر قبرش و می گن چه آدم خوبی بود. چقدر دوسش داشتیم. یکی نیست بگه اگه آدم خوبی بود و دوسش داشتین چرا سال به سال بهش سر نمی زدید. آخه الان حضورتون چه فایده ای داره واسش. اون موقع که زنده بود ولش کردید به امان خدا. اصلا باور کن به خاطر شما دق کرده مرده...نمی دونید بنده خدا اینا رو با چه حرصی می گفت. گاهی اوقات از رابطه ی خودش با پدربزرگ و مادر بزرگش برای ما تعریف می کرد. می گفت صبح ها قبل این که بره مدرسه رخت خوابشون رو جمع می کرده و وقتی می اومده کف پاشونم می بوسیده و به قول خودش با افتخار نوکریشون رو می کرده و بعدش واسمون از الان گفت که خیلی سال می شه اونا فوت کردند و حتی یک بار هم به سر خاکشان نرفته. اعتقاد داشت تا زنده اند به او نیاز دارند وقتی مرده اند به او نیاز ندارند. البته بعضی ها با او مخالف بودند و می گفتند او منکر ارتباط قبر با روح شده ولی باید بگم بازهم او از ما بهتر است زیرا ما که به این ارتباط معتقدیم نه آن طور که شایسته است در دوران زندگی کنار دیگران هستیم و نه آن گونه که شایسته است به مزار رفتگانمان سر می زنیم. پس خدا پدرش رو بیامرزه که دنیای اطرافیان خود رو تامین می کرد.</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">همیشه حرف هایش آدم رو به فکر می انداخت و من هم امشب ناخوداگاه به یاد این حرفش افتادم و در فکر فرو رفتم که هجده سال از عمرم می گذرد اما آیا تا به حال برای کسی مفید بوده ام یا بی جهت اکسیژن هوا رو مصرف کرده ام و طبق نظریه ی داروین حق زندگی رو از یک نفر دیگه گرفتم. زیاد به مغزتون فشار نیارید داروین همون دانشمندی هست که می گفت گونه های قوی زنده می مانند و گونه های ضعیف می میرند.(( البته خودمم چرت و پرت گفتم ولی شما صداشو در نیارید.))</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">بد نیست شمام این سوال رو از خودتون بپرسید.</font></font></span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 12:26:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=308</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/28/post-308/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شعر کلاسیک]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/15/post-307/</link>
					<description><![CDATA[<p>شعر نوی کلاسیک: میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی زسر سنگ عقابی به هوا بر خواستن توانستن است و بس...</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 5 Aug 2008 08:26:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=307</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/15/post-307/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کمک!]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/12/post-306/</link>
					<description><![CDATA[<p><em style="color: rgb(0, 0, 153);"><font size="2" face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">واقعا نمیدونم چیکار کنم؛یکی میگه طراحی جامدات بهتره ،یکی میگه ساخت و تولید؛یکی میگه مکانیک بهتره یکی میگه برق یکی هم میگه عمران؛یکی میگه الکترونیک بهتره یکی میگه قدرت.<br />حالا باید چیکار کنم خودمم نمیدونم.<br />با رتبه ی شاهکاری که من اوردم قید روزانه و تهران رو هم باید بزنم.<br />اونم با رشته هایی که من میخوام.<br />حالا یه تقاضای عاجزانه دارم از کسایی که چهار تا تمبون بیشتر از من تو این راه پاره نمودند<br />اگه جواب دو تا سوالی رو که مطرح میکنم میدونید جوابشو بگید،فقط خیلی زود چون تا دوشنبه بیشتر وقت ندارم<br />آینده ی شغلیه برق قدرت بهتره یا مکانیک؟<br />تو رشته ی مکانیک گرایش طراحی جامدات بهتره یا ساخت و تولید؟</font></em></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 2 Aug 2008 20:09:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=306</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/12/post-306/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دنیا]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/12/post-305/</link>
					<description><![CDATA[<p>وقتی به دنیا میایی در گوش تو اذان می خوانند.وقتی میمیری رو بدنت نماز می خوانند.</p><p>چقدر کوتاه است فاصله ی اذان تا نماز!!!</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 2 Aug 2008 10:13:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=305</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/12/post-305/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من برگشتم ، بر می گردم جایز نیست!]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/10/post-304/</link>
					<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">سلام نمی کنم و از ثواب این مستحب می گذرم چون خداحافظی نکرده بودم.و الان هم باید به این سوال جواب بدم<span>&nbsp; </span>چی شد که بدون خداحافظی مجبور به ترک آرینوس شدم؟</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">اگر بخوام منطقی جواب بدم باید بگم ما محل زندگیمون رو به یکی از شهرستان های تهران تغییر دادیم که در آنجا برای دسترسی به اینترنت باید کارت اینترنت تهران تهیه کنند و کد تهران ( یعنی 021 ) رو قبل از شماره تلفن کارت اضافه کنند. البته فرقی هم به حال من نمی کرد چون ما خط تلفن هم نداشتیم! از طرف دیگه من صبح زود می رفتم سر کار و دیر وقت بر می گشتم. و کلا وقتی نمی موند. کار بسیار سنگینی بود. من 11 روز بیشتر دوام نیاوردم و استعفا دادم.</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">اما دلیل اصلی این که نبودم اینا نیست. من بقیه ی این مدت رو تو خونه مانده بودم. نمی دونم اسمش رو چی می ذارن. افسردگی...توهم عشق...یا شاید هم یه جور پوچی...طوری شده بودم که در روز بارها آرزوی مرگ می کردم و واسه ی رفتن به امین آباد ( آسایشگاه روانی ) لحظه شماری می کردم.صبح تا شب تو خونه بودم ولی نه دست به تلویزیون می زدم و نه کامپیوتر...فقط دور اتاق می چرخیدم و فکر می کردم.</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">الان هم که در خدمتتون هستم چیزی تغییر نکرده ...همون شرایط...همون بحران...</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">بلاخره تصمیم گرفتم از خونه ی مادر بزرگم سیم تلفن بکشم و بیام پیش شما پس امیدوارم غیبت من رو ببخشید.</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">راستی گفتم تلویزیون یادم اومد که بهتون بگم اینجا از هر ده نفر که من رو می بینه یازده نفرشون می گه شبیه پوریا در ترانه ی مادری هستی. من که ندیدمش ...روزبه راست می گن؟</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">من معمولا برای جبران تاخیرام یکی از نثر های خودم رو می ذاشتم. ولی این بار چون تاخیرم طولانی بود.برای جبران مقدمه<span>&nbsp; </span>و فصل اول کتابم رو واستون می ذارم. البته یکم باید صبر کنید تا تایپش کنم.برای این که سوال واستون پیش نیاد باید بگم که از نوشتن ادامه ی کتابم منصرف شدم و چاپش هم نمی کنم.</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial">فعلا...</span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 15:00:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=304</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/10/post-304/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دوستی]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/07/post-303/</link>
					<description><![CDATA[یک ستاره&nbsp;۵ انتها یک مربع ۴ انتها یک مثلث ۳ انتها یک خط ۲ انتها و زندگی ۱ انتها دارد.اما امیدوارم دوستی ما مثل یک دایره بی انتها باشه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 09:41:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=303</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/07/post-303/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چقدر سخته]]></title>
					<link>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/07/post-302/</link>
					<description><![CDATA[<P>چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری.</P>
<P>چقدر سخته می خوای سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده.</P>
<P>چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.</P>
<P>چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بهش بخندی و نفهمه که هنوزم دوسش داری.</P>
<P>چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی((گل من باغچه ی نو مبارک))<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 09:35:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.arinoos.blogsky.com/Comments.bs?PostID=302</comments>
          <guid>http://www.arinoos.blogsky.com/1387/05/07/post-302/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
