شعر نوی کلاسیک: میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی زسر سنگ عقابی به هوا بر خواستن توانستن است و بس...
ای مهربان،ای مهربان
برای من ای مهربان،ای مهربان
چراغ بیاور و یک دریچه که از آن
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم
"فروغ فرخزاد"
دوباره باز شب گشته شبی زیبا و پر احساس شبی تاریک ولی جاری در آن امید
که در آن ماه می آید خرامان پیش آدمها که زیبایی عیان سازد که عشاق زمین را مست گرداند
که هم آهنگ شب گردد هم آواز دل شب زنده داران شعر میخواند و میگوید که من آغاز خورشیدم
به ما میگوید آن تابان بیارامید انسانها بیدارم به شب هاتان گل افشانم
و ای شب زنده دارانی که عاشق بوده و هستید بمانید و ببینید شوکت من را که زیبایم پر از عشقم
چرا خوابید برخیزید نظر را بر من اندازید نماز شکر را خوانید
که من تک ذره ای از لطف اللهم
چرا شب را نماد ظلم میدانید چرا گویید شب تاریک و بی حس است
مگر من را نمیبینید که پر نورم و از احساس سرشارم
مگر مردم نمیدانید من معشوق عشاقم.
************************************************
بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید.......... به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید
به حقیقت در عدل ار در این بام و در است..... به چنین عدل و به دیوار و درش باید رید
آنکه بگرفته از او تا کمر ایران را گه............... به مکافات الی تا کمرش باید رید
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است.............. بر چنین ملت و روح پدرش باید رید
به مدرس نتوان کرد جسارت اما................... آنقدر هست که بر ریش خرش باید رید
این حرارت که به خود احمد آذر دارد.............. تا که خاموش شود بر شررش باید رید
شفق سرخ نوشت آصف کرمانی مرد........... غفرالله کنون بر اثرش باید رید
آن دهستانی بی مدرک تحمیلی لر.............. از توک پاش الی مغز سرش باید رید
گر ندارد ضرر و نفع مشیرالدوله................... بهر این ملک به نفع و ضررش باید رید
ار رَود موتمنالملک به مجلس گاهی............ احترامن بهسر رهگذرش باید رید
میرزاده عشقی
قلب بیدار
*********
به گوشه ی اتاق می رم،قلبمو تو دست میگیرم
بهش میگم خدای من!
با او نیایش میکنم،او را ستایش میکنم
ضربانش آروم میشه،بار غمش سبک میشه
غافل میشه از دور و بر،از فقر و از غم پدر
جون میگیره اوج میگیره،جوون میشه بزرگ میشه
دستام دیگه نا ندارن،که قلبمو نگه دارن
میگذارمش توی سینم،اون زبری خشک پرغم
رویای قلب تموم میشه،خواب خوشش تباه میشه
به یاد غم هاش میفته،گرسنگی فقر پدر
بهم میگه منو ببر،بازم به اون بهشت و فر
بهش میگم تا کی آخه،می خوای باشی مست و فرح؟
بیدار باش و درد بکش،از غصه ها رنج بکش
حقیقت رو بشناس و با،تموم جون فریاد بکش
جوون بشو،نه توی خواب
آزاد بشو نه زیر خاک!
************************************************
اینم اولین شعر خودم!با نظرات زیباتون میتونید انگیزمو برای ادامه بیشتر کنید!
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس که داشت از دل و جان احترام آزادی
هزار بار بود به ز صبح استبداد برای دسته پا بسته شام آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز کشم ز مرتجعین انتقام آزادی
* * * * * *
در مملکتی که نام آزادی نیست ویرانی آن قابل آبادی نیست
بهر دل چون آهن آزادی کش درمان به جز از دشنه پولادی نیست
* * * * * *
تا عمر بود درستی آیین من است بد خواه کژی مسلک دیرین من است
آزادی و خیر خواهی نوع بشر مقصود و مرام و مسلک و دین من است
فرخی یزدی
اینم یه شعربهاری از خودم ببخشید که زیاد شعر نمی ذارم راستش چون قراره کتاب شعرم سال دیگه چاب بشه ناشری که شعر هام دستشه اجازه نمیده اونارو تو سایت بنویسم.اینهایی هم که می نویسم شعر های جا موندست. امیدوارم خوشتون بیاد.
بهار
باز آمد بهار باز آمد عید عید سرشار وجود
که در آن گوشه ای از لطف خدا خوابیده است که پر از احساس است
و دوباره روئیدن گلها و چراغانی اطفال درختان ستبر
به چه زیباست بهار همه رنگی بینی بعد بی رنگی برف
و چه زیباست جهان در این فصل پر از صوت خوش آوای وجود
و چه زیباست شبش وزش باد بهاری که دهد آرامش بعد سوز سرد زمستان وطلوع خورشید که چه پر احساس است در این فصل
و موسیقی نم نم باران در این فصل جان دهد جانهای عالم را
چه با برکت بود این فصل همه خوشحال همه تازه همه زیبا و با احساس
و چه خوب است در این فصل کینه ها خاک کنیم
وقت جشن است به پا خیزید مردم دست ها بالا برید
و بگوئید خدایا شکر و بخندیدو بدانید که هنوز خدا دوست دارد بنده اش را
که به او بخشیده است این همه نعمت را
بگوئید خدایا دوست میداریمت
چون که پر احساسی چون که نقاشی کردی این جهان را با تمام رنگهایت
و به ما جان دادی تا امید زندگی یابیم تا بخندیم
شاد باشیم
و به لطفت نگریم
و خدا یا شکر می گوئیم تو را که به ما خندیدی.







