مقدمه
الان دو و دو دقیقه ی بامداد یازدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفته و چهار روز از تولد هجده سالگیم می گذره ( این تیکشو واسه جلب محبت گفتم، البته زیاد مهم نیست...زیاد مهم نیست!...زیاد مهم نیست؟!... بعدا معلوم می شه... فهمیدی؟) خب زیاد از بحثمون دور نشیم. خوابم نمی برد البته زیاد سعی هم نکردم که بخوابم. آخه ذهنم داشت خودشو به خاک می کشید و این ور اون ور سرک می کشید. جاهایی می رفت که خودم کف کرده بودم که چه چیزهایی یادمه. از رفتن به چهارده سال پیش گرفته تا دو ساعت پیش. از واقعیت گرفته تا رفتن به خیال و رویا. از رفاقت ها گرفته تا خیانت ها. ازخاطره های خوب گرفته تا عقده های قدیمی. از حرف های معلمان گرفته تا حرف های اطرافیان و از...تا... و همین جور می چرخید و می چرخید. البته شاید شماهم که جای من بودید دوست نداشتید بخوابید. وقتی به خودم اومدم که از چشمانم اشک سرازیر شده بود و خسته شده بودم از بس از این پهلو به اون پهلو کرده بودم. به این نتیجه رسیده بودم که این حرف هایی که در ذهنم با خود می گویم حاصل فکرم نیست. بلکه از دلم بیرون می آید پس تصمیم گرفتم که بنویسم با عنوانی تازه ، (( دل نوشته های پسری هجده ساله یا پراکندگویی هایش))
(( زنده کش مرده پرست ))
در دوران دبیرستان معلمی داشتیم شکوهی نام و اگر مختصر مفید بخواهم معرفیش کنم باید بگم تاریخ- اجتماعی همون طور که خطی ها می گند پونک- چاردیواری. البته نه این آقا اونقدر کوچیکه که مختصر مفید معرفی بشه و نه فاصله ی پونک و چاردیواری اونقدر کمه که بشه ازش صرف نظر کرد. بگذریم از راننده های خطی که در این خط سر مسافر سوار کردن باهم دعوا کردند یا بگذریم از کسایی که موقع رانندگی به راننده های دیگه فحش دادند. بگذریم از تصادفاتی که در این مسیر شده. بگذریم از کسایی که در این مسیر تسلیم ازرائیل شدند یا دچار مرگ مغزی شدند و اعضای بدنشون رو اهدا کردند. ( البته از اینا نباید گذشت و لی چی کار کنیم این جا جاش نیست) بگذریم از دوستی هایی که تو این مسیر به وجود اومده. بگذریم از ماشین عروس هایی که از این مسیر رد شدند. بگذریم از آدم هایی که با لیسانس و فوق لیسانس تو این مسیر مسافرکشی می کنند. بگذریم از زنان خیابانی که در این مسیرتباه شدند. بگذریم از کارگرانی که این مسیر را ساخته اند و از هزاران هزار چیز این مسیر بگذریم وبه آقای شکوهی برسیم. معلم اجتماعی سال اول دبیرستان و دبیر تاریخ سال سوم دبیرستان بود. مردی وحشتناک وطن پرست ، انتقاد پذیر، صادق و البته یکم بد دهن بود که به نظر من لازم بود. آخه همیشه سوال آخر امتحانش که دو نمره داشت این بود که در مورد معلم و کلاس درسمون چه نظری داریم اگه چاپلوسی می کردیم نمره نمی گرفتیم و اگر انتقاد قشنگ می کردیم نمره ی کامل رو می گرفتیم. بگذریم از کسایی که به جای انتقاد از بالا تا پایین قسمت مربوط به جواب این سوال به این آقا توهین می کردند وبعدا معلوم می شد که به جای دو نمره ، چار پنج نمره بهشون داده ، فقط به خاطر شجاعت و عدم چاپلوسی شون.
قضیه ی سوال آخر رو توضیح دادم تا فقط این جمله رو بگم که از سی و سه تا دانش آمور نود و هفت تاشون واسش می نوشتند یکم بد دهنی و حداقل دو نمره رو می گرفتند. البته همیشه بعد از تصحیح سوال ها انتقاد ها رو می خواند و می گفت کسی که این انتقاد رو کرده اگر لازم می بینه خودشو معرفی کنه و بیشتر توضیح بده و اگر دلش نمی خواد ایرادی نداره ناشناس بمونه و جواب انتقاد باز هم داده می شد، البته در مورد بد دهن بودن آقا لازم نبود کسی خودشو معرفی کنه. البته خدا وکیلی اونم جواب دندون شکنی داد. می گفت من وقتی از در ورودی مدرسه تا کلاس شما از بین دانش آموزها عبور می کنم چیزهایی از شما می شنوم که واقعا خودم که سهله بابامم از این حرف ها نمی زد. خب بگذریم در ادامه ی توصیفش باید بگم بارها معاون ومدیر مدرسه بهش گفته بودندحرف سیاسی نزنه ولی وطن پرست بودنش مانع این امر می شد البته این رو بگم اصلا حرف سیاسی نمی زد بلکه حرفای تعلیمی می زد. اون به این جا رسیده بود که این کلاس، جامعه ی فرداست. یکی از این کلاس پلیس می شه یکی دکتر می شه یکی نماینده ی مجلس می شه یکی وزیر می شه یکی ورزشکار می شه یکی دزد می شه یکی قاچاقچی و یکی قاتل می شه. پس اگر افراد این کلاس رو اصلاح کنه پس جامعه رواصلاح کرده. خدا پدرش رو بیامرزه مثل اون آقایون نبود که بیاد از فلان رئیس جمهور بد بگه و از فلانی خوب بگه. فقط نصیحت می کرد. تمام اینارو گفتم که اگر جایی به قول شکوهی از من شنیدید، نپرسید شکوهی کیه.
خب بریم سر اصل مطلب بعضی وقت ها یه شعر رو می خوند که الان یادم نمی یاد ولی تیکه ی آخرش این بود: زنده کش مرده پرست. می گفت آدما با هم صادق نیستند وقتی زنده اند سال تا سال سراغ یکدیگر رو نمی گیرند ولی تا یکی می میره همه مثل بختک می ریزن سر قبرش و می گن چه آدم خوبی بود. چقدر دوسش داشتیم. یکی نیست بگه اگه آدم خوبی بود و دوسش داشتین چرا سال به سال بهش سر نمی زدید. آخه الان حضورتون چه فایده ای داره واسش. اون موقع که زنده بود ولش کردید به امان خدا. اصلا باور کن به خاطر شما دق کرده مرده...نمی دونید بنده خدا اینا رو با چه حرصی می گفت. گاهی اوقات از رابطه ی خودش با پدربزرگ و مادر بزرگش برای ما تعریف می کرد. می گفت صبح ها قبل این که بره مدرسه رخت خوابشون رو جمع می کرده و وقتی می اومده کف پاشونم می بوسیده و به قول خودش با افتخار نوکریشون رو می کرده و بعدش واسمون از الان گفت که خیلی سال می شه اونا فوت کردند و حتی یک بار هم به سر خاکشان نرفته. اعتقاد داشت تا زنده اند به او نیاز دارند وقتی مرده اند به او نیاز ندارند. البته بعضی ها با او مخالف بودند و می گفتند او منکر ارتباط قبر با روح شده ولی باید بگم بازهم او از ما بهتر است زیرا ما که به این ارتباط معتقدیم نه آن طور که شایسته است در دوران زندگی کنار دیگران هستیم و نه آن گونه که شایسته است به مزار رفتگانمان سر می زنیم. پس خدا پدرش رو بیامرزه که دنیای اطرافیان خود رو تامین می کرد.
همیشه حرف هایش آدم رو به فکر می انداخت و من هم امشب ناخوداگاه به یاد این حرفش افتادم و در فکر فرو رفتم که هجده سال از عمرم می گذرد اما آیا تا به حال برای کسی مفید بوده ام یا بی جهت اکسیژن هوا رو مصرف کرده ام و طبق نظریه ی داروین حق زندگی رو از یک نفر دیگه گرفتم. زیاد به مغزتون فشار نیارید داروین همون دانشمندی هست که می گفت گونه های قوی زنده می مانند و گونه های ضعیف می میرند.(( البته خودمم چرت و پرت گفتم ولی شما صداشو در نیارید.))
بد نیست شمام این سوال رو از خودتون بپرسید.








